دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

امشب ز شوق تو پر گشودم

امشب ز شوق تو پر گشودم
امشب خیال مستی به سرگشودم
امشب قدر دانم  و به یادت ..
امشب نیستی و جفت دستم باز، باز است
امشب خوشم و تو زخوشیت  سرخوش تر
امشب میان جمع هستم و تنهاتر
امشب خیال دادو هوار دارم و نیستی و بیتابم
امشب شب شوق است باز نیستی
امشب حتم دارم از قصد نیستی
امشب دستو پای دلم گیراست و من زنجیربدست
امشب کلیدم دست توست وباز زندان بانم نیستی
هزاران شوقم با تو هی کور میشود
ماه را دیده ای از وقتی رفتی این هزارمینش هست نو میشود
تو رفته ای و از حال آن ک مانده چه میدانی
تو که کم نیاورده ای از حال درمانده چه میدانی
شعروغزل را تلخ گویم چه فرقی میکند
تو ک نُقل حرفایی از سخن تلخ چه میدانی
شین شبم شاد شود یا ب شبم بغض
چه فرقی میکند تو از حال منِ بی خبر چه میدانی
هی من کلنجار روم بامغزو هی مغز مجاب کند قلب را
تو ک رفته ای از حال قلب بی مغز چه میدانی
دل به دریا زده ای تواز آرامش طوفان چه میدانی
دوقدم نرفته رسیده ای به مقصد
تو از ره صدساله ازغم وآه چه میدانی
توکه گریه ات از شوق بوده
از تلخی خنده ی با بغض چه میدانی..
من و خدایم میدانیم بس
درشبی ک سپیده سر زده به خانه ام چه گذشت
تو که در قلب دگر بودی چه میدانی.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا