اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

اگه با همسرت قهر کردی و میخوای باهاش آشتی کنی این شعر ها رو بخون تا باهاش آشتی کنی. شعر های زیر رو استاد ناصر پورهاشمی نوشته و با یاد گیری این شعر ها  و خوندشون برای همسرت دلبستگیتون رو بیشتر از همیشه میکنه. اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون […]

اگه با همسرت قهر کردی و میخوای باهاش آشتی کنی این شعر ها رو بخون تا باهاش آشتی کنی.

شعر های زیر رو استاد ناصر پورهاشمی نوشته و با یاد گیری این شعر ها  و خوندشون برای همسرت دلبستگیتون رو بیشتر از همیشه میکنه.

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

اتش بدلت فتاد خاموش مکن

جز از می عشق تا ابد نوش نکن

شیرین تر از این نبوده بر جان اثری

جز ناله بلبلان تو در گوش مکن

…………………………………….

بامن بیا و ببین
تو ان شکوه شگفتی

ان نوری که از کنگره کبریائی ملکوت
بر امده ئی

توان سخاوتی که
می پاشی
بکرم مهرت را

وان عفت عفیف النفسی که
پارسایان جهان
سر به استان ارادت تو دارند

طبیبان حاذق بیمار تو اند
چون به تب عشق
دل خود بیمار گردانی

دستت را بمن بده

…………………………………….

تو همان احسن الخالقینی که

سرم استان تو را طلب میکند

و دستانم دست تو را

ودلم دلت را

من ان رند می خواره ام

وتو نم نم باران

رو به اسمان است چهره ام

که تو را برمن نازل کند فلک

چتر حایلم را فکنده ام

ببار برمن

تشنه ام چون کویر

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

به کسی ندارم الفت

زجهانیان مگرتو

توکه الفت جهانی

نظری به مبتلا کن

…………………………………….

عاشق ” چون انار

تا هست !

دلش خونین است

…………………………………….

پناه گاه امنی ست

وقت هجوم طوفان افکارموسمی

بیاد بیاور

دوستت دارم

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

شال سدری ات که کنار میرود

طره ی قهوه ای مویت

میشی چشمانت

صورتی گونه ات

و سرخی لبانت

پائیز را مست می کند

…………………………………….

در هوای خم چشمانت

همچون خوشه ای انگور نارس

پر از هرم رسیدنم

…………………………………….

بستوه امده این خلق جهان از سخنم

چکنم خود بستوه امده از خویشتنم

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

روی شیرین ترین برگ دفتر زندگیم
نوشتم

تلخش نکن

دوستت دارم

و تو رفتی

…………………………………….

بگذار تا ببینند

عیش نهان ما را

این دشمنان غدار

افتاده بر زمین خوار

…………………………………….

من ناله ز ظلم روزگاران نکنم

اوای غمی همچو هزاران نکنم

من سد سکندرم تو گر دریائی

در پیش تو خویش را چو خواران نکنم

…………………………………….

برجان و دلم تو رنگ اندوه مده

بر سینه ی من تو غم چو یک کوه مده

برخیز بیا جام جهان بین گیریم

برخاک سیه تو درد انبوه مده

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

امشب تو ای که قبله ی حاجات من شدی

معبود من تو سر مناجات من شدی

از بهر این پرستش خود تا سحر گهان

چون سبحه ئی به دست و مهمات من شدی

…………………………………….

افلاک بساط انبساط بر تو گسترده

و ملاطفه و معاشقه حوایل حوراء قدسی را

مکالمات و مغازلات بکام روح تو در رسد

کرامات بر ظاهر و باطن

از شراب شهود ” غلیان شوق در تو پدید اید

اگر که خاک متابعت در دیده جان درکشی

ای رونده ی صادق ” ای دوست

که طالب عشقی

با من بیا

در خرابات ارواح

به جام کرامات

مست طامح شو

دامن همت بر کمر نه

دستت را بمن بده

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

در حصار دیوار های بی در تنهائی
محصورم

اگر تو نباشی

بالهای پروازم شکسته است

اگر تو نباشی

سینه پر اه است و بغض در گلو

اگر تو نباشی

سر بر ستون لرزان زانوان است

اگر تو نباشی

ای بالهای اندیشه ام

پس باش

که باتو در اوج شکوفائیم

ای بهارانی که در خزان من وزید ای

پس باش

…………………………………….

مردن را نمی دانستم

وقتی برای تو مردم

فهمیدم

مردن چه لذتی دارد

…………………………………….

کی بشینیم دوتایی وشرابی بخوریم

پس هر پیک بیا نان و کبابی بخوریم

بربطی دست مغنی بدهیم از سر شب

بعد از آن رقص کنان پیچی و تابی بخوریم

خضر خواهیم که از چشمه بیارد جامی

هردو از جام صفا دمبدم آبی بخوریم

شاید این کار میسر نشود در همه عمر

مگر از چرخ و فلک تیرشهابی بخوریم

فرصت از دست منه جرعه عمری باقی ست

زین سبو تا نشکسته می نابی بخوریم

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

بی زبانی زبانست

نگاه تو

بر می آشوبی دل را

به نغمه های انفجار نگاهی

وجان ، پای کوب سماع است

به خلوصی کودکانه !

به تابناکی شعله ای

که می فروزی در دل!

به احساسی مبهمی انکار نا پذیر

اشفته سر ؛ بر سر شعله درونم

همچون پروانه ای

زلذت اتش

مرا گزیری نیست

زشوق نگاهت

…………………………………….

به حیرت افلاک
فاجعه بس عظیم است

بلبل به لحظه ای‌

شاخه ی گلی را

بسوی گلی دیگر ترک میکند

ومن سالیان است

درسکوت انزوای ظلمانی خویش

در انتظارشبانه ام

به امید برامدن افتابم

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

زیباتر از همیشه

بر قله عشق ایستاده یی

و جهان ،تنها ترین عابداست

بتو که

معبد گل سرخی

وسوسن سنبل و صنوبر

بحسرت رکوع تو اند

شب بی تو

بی ستاره ، خاموش است

ولبخندت

افتاب را بدرقه می کند

برای دیار صد پیوند

فصلی نوشته یی درخشان

تا شال سیاه را

بر گیری از کوه بی ستون

باعطرمکرر

نفسهای بامدادیت

دستت را بمن بده

…………………………………….

تو روشنی ی دلی در وقت پگاه
بر دامن شب خوش بنشین حضرت ماه

با روشنی ات جهان جان کن روشن
بی نور تو کی بیابمی راه ز چاه

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

تو نادره مشعله ی افرو خته ی عشقی

که افلاک به تمنای تو اند
وکنگره ی عرش روشن به نور مشعله ی توست
خرمن محبت هستی
از خوشه های مهر تو انبوه

جملگی هستی
به حیرت جمال توست
وقائم به نفس کمالی

و حیات متجلی است
به صافی صورت صفات تو

در جام تجلی
قطره ای از کمال تو
صحو جهان است

تو ان طلوع ایمن از غروبی
که حدیث ات بر دوام است
ای از دو رنگی بر خاسته

دستت را بمن بده

…………………………………….

صفات تو در کمال تجلی ست

و تو در جلال صفاتی

که رنگ بر خاسته و تو نشسته ئی

حدیث تو بر دوام باشد

نعره ئی زن و در چرخ آی

که عیان تو در نهان باشد

تو نشستی

و کفر و ایمان برخاست

“با روی تو کفر و ایمان به نماند
با نور تجلیت دل و جان به نماند

چون مائی ما زما تجلی بستد
امید وصال و بیم هجران به نماند”

از پیش بر انداز بت وجودت را و

دستت را بمن بده

…………………………………….

صیح انست که از خانه ی تو سر بزند

عشق همراه بیاید دل ما در بزند

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

دیشب دل من هوای تو زد بسرش

از بهر لبت که بود ه همچون شکرش

او در پی تو ” تو در پی یار دگر

دل گم شد و هرگز نشد از او خبرش

…………………………………….

جمعه صبحی بود و ما با تو قراری داشتیم

بود صبحانه بهانه ما کناری داشتیم

بوسه ها بود از لب نوشین و نوشی از لبان

حاسدان چشمی زدند و ما خماری داشتیم

…………………………………….

ای برق نگاهت دل شب را بدریده
خورشید زتو نور به افلاک کشیده

می مست شود چونکه کلام تو بنوشد
از هرم تو انگور به هر تاک رسیده

واکن دو لبت تاکه شود باغ بهاری
با مهر لبت بلبل از این باغ پریده

هرجا که نهی پای ز انوار قدومت
صد سبزه نو رسته بر این خاک دمیده

بگشای دو چشمت که دو صد خنجر خونین
از هر مژه ات بر دل ضحاک خلیده

در کوچه هر باغ در این شهر نشابور
گویند به اواز که حلاج رسیده

ای یار شفیعی تو شفاعت بکن از ما
انجا که کلام تو خریدار خریده

ازما چو گریزند بگو ما زتو هستیم
جمعند بگرد تو صد اهوی رمیده

ناصر,, تو نه از بهر صله شعر سرایی
اتشکده ها اتش عشق تو ندیده

اگه میخوای با همسرت آشتی کنی این شعر ها رو بخون

می خواهم باشی

ببینی !

زیز اسمان ابری که

قدم می زنم

چگونه اسمان خون میگرید

برمن

می خواهم ببینی

کودکانی که

بر دیوانه ی تو سنگ می زنند

قلب تو در دستشان است

میخواهم ببینی

چگونه !

مرا که بر خاک میکشند

گل سرخ می روید

وتو هنوز باور نداری

این خاکستری را که باد می برد

از اتشی ست

که تو بر جانم نشاندی

…………………………………….

مثل یک سر دار فاتح

مرزهای جان مرا

در تسخیر خود داری

بامن مدارا کن

عشق مرا بزانو در اورده است

…………………………………….

ما ملحد و کافریم و دهری

با دین کسی نه جنگ و قهری

یک سینه صفا وعشق و شوریم

از عشق دلم بجو تو بهری

اشعار و دلنوشته های بیشتر استاد ناصر پورهاشمی را میتوانید در لینک ها زیر مطالعه کنید:

دلنوشته و اشعار زیبای استاد ناصر پور هاشمی

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

اشعار زیبا که محبت بین زوجین را زیاد میکند