دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

داستان این دل چیه که وقتی میگیره عرش خدارو میلرزونه

داستان این دل چیه که وقتی میگیره عرش خدارو میلرزونه و وقتی شاد میشه تموم کائنات پای کوبی میکنن براش
مگه یه مشت خون بی مغز چقدر قدرت داره
حکایت این دل چطوریاس؟
پراز عشق میشه و گوشش بدهکار حرف هیچ بنی بشری نیست
همین دله بی صاحب خشم که میگیره چشاش سرخ میشه ،میشه پراز کینه
مگه از قدیم الایام نگفتن بنی آدم اعضای یکدیگرند؟
پس چرا آدم های عصرم یکدیگر را میدرند
گرگ میخوردندو صدای بره میدهند
همه همزاد هم شدن گرگ و چوپان و بره همه باهم در یک گله میپرند
دل کوه ز رفتارشان حیران مانده
کمرکوه باآن همه استقامت درجا شکسته
آهوان خود به چنگال شکارمیروند
ز آن شیران دلیر دیگر غیرتی نماند
فخر فروش جنگل شده خرگوش و شغال
خب بهتراست بنی آدم بمیرد نبیند این حال زار
ز دیده زار زند تا زچشمش برون آید آن خفته دلان
شیر ز زمانه سیرشده خرگوش شیرحه میکشد شده سلطان دلها
پرستوها همه ز زمین،زمین گیرشدن
مورچه گان چه فاخرانه بال پرواز گشودن
طیاره ام برگِل نشسته و کشتی در اوج پرواز
من ماهی صفت ماندم
یا ز یادم رفت منم پرواز.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا