دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

نه اینکه دلم بگیرد یادلخور باشم نه

نه اینکه دلم بگیرد یادلخور باشم نه
ولی دلم گیر شده به لبه بغض دلم
هرچه دلم بیشترمیزند نخ کش ترمیشود
میدانی درد ذره ذره آب شدن سخت ترازآنس ک بدانی
نه اینکه هوای دلم ابری باشد نه
من سالهاس ک با طوفان هم خانه ام
سقف خانه ام شیب دار است
کل وجودم سد شده است ک مبادا سیلابی برپاشود
اما میدانی در این واپسین روزها
زمانی ک بوی بهار به مشامم میخورد
دل نگران میشوم ک سد وجودم را چگونه خالی کنم
نه گلی دارم ک به پایش ریزم وجودم را تا بهشتم شود
نه دلی دارم ک روا بیند پارو زدن غریبه را در سدم
اینکه وجود داشته باشی و ثمره ندهد درد میشود
مغز استخوانت را له میکند تا ناکجا آباد خرابات ب بارمیاورد
دور از انصاف نباشد خوب نقش میزنم بر بی مهری های جهان
نه جهنم میکنم خانه ی شادی را
نه شرو شرور به پا میکنم وسط شادیها
همیشه هواسم به حال دلهاس
اگر شاد باشم طبل نمیزنم از بهرفخر فروشی
اگر غمگین باشم دو کنج لب را میشکم ازبهر شادی
گیچ این آشفته بازارم
شادم ولی حال زار دارم
دست ب زانو نهادم اما قوت حرکت ندارم
کشتیم به گل نشسته من سالهاس پارو ندارم
این غافله عمر داستان زیاد دارد
اما منه ساربان خیال خواب در کویر را دارم
سد دلم بشکند و سیر شود خشکی ها
چشم بدوزم به آسمان و پیداکنم ستاره آرزوهام.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا