دلنوشته و اشعار زیبای استاد ناصر پور هاشمی

دلنوشته و اشعار زیبای استاد ناصر پور هاشمی سر گردان تر کولیم درکوچه باغهای معبر تو ناله ی شاخساران به تمنای کلام جان بخش تو خوشا از دهان باد پیامی! که ارزوی خیال شاخه ی خفته شاخساران را بر اشوبد مهیا کن برای شاخساران شکفتن را برای پرنده پرواز را ! تویی که لبخندت شادی […]

دلنوشته و اشعار زیبای استاد ناصر پور هاشمی

سر گردان تر کولیم

درکوچه باغهای معبر تو

ناله ی شاخساران

به تمنای کلام جان بخش تو

خوشا از دهان باد
پیامی!

که ارزوی خیال شاخه ی خفته شاخساران را بر اشوبد
مهیا کن
برای شاخساران شکفتن را

برای پرنده

پرواز را !

تویی که لبخندت شادی همه ی جهان است

وشرمت
شکوفه بر شاخه

به حیات شاخه

جنگلی بیدار میشود
از تو !

عشق را مهیا کن

دلنوشته

امشب چگونه بی می گل رنگ سر کنم

جامم شکسته بی رخ تو شب سحر کنم

یاری کجاست تا که کند هم رهی مرا

زین دشت بی ستاره من امشب سفر کنم

گویی که من بجای سیاوش نشسته ام

جامی بده کز اتش سوزان گذر کنم

امشب دلم هوای گریه خونبار میکند

کاوس کی کجاست که در وی نظر کنم

مارا به جرم صاف دلی دار می زنند

باید روم به زابل و دستان خبر کنم

خسته شدم ز بس که دلم را شکسته اند

باید ز خود در ایم و شق القمر کنم

دلنوشته های ناب

در باغ ِ دل من شده ای، باد خزانی
ای هرنگهت تیر، ز ابروی کمانی
/
تا بال و پرم را تو چنین سخت شکستی
درخانه نشستم همه در دور جوانی
/
بردی زدل ایمان و امان، دلبرغافل!
ای بی خبر از عشق دل وشعر و معانی
/
دیدم همه در جلوۀ تو جذبۀ ایمان
چون پرده بر افتاد، عیان گشت نه آنی
/
کُشتی تو هزاران و هزاران چو منی را
با دلبری و عشوه و شهدابه فشانی
/
گیرم نفریبی به سخن، این نگه تو
کافی ست که از خلق جهان دل بستانی
/
ناصر تو از این دلبر طناز چه خواهی
این بس که سمند قلمت را بجهانی

…………………………………….

نیشت را بر جگرگاه خود احساس می کنم
وقتی از میان ابر
غرش تندر واره ات
پرده گوشم را میدراند

تو بر بلندا تر شانه های ابلیس رو ییده ای

می چیری بر سفره ای
که بزحمت پهن گشته

زانوان را گرفته است کلامت

ازمردی که به خانه بر می گردد

وعنکبوتی که به حصار گریبانش می تند
زمان مسلخ رفتن است مرا

که بیگانه تر اشنایم ترا

دلنوشته

چنان سهمناکْ است

در این ظلمتِ شب هستیم

موجی که از دریایِ چشمانِ تو
. بر صخرهِ ی دلم می کوبد

به تلاشی ام بر خاسته ای

به توفانی از موجهایِ مکررِ نگاهت

زورقی در هم شکسته ام

بر بسترِ خیزابشِ شیرینِ لبخندت

نه امید ی در دلم
نه پرسشی درچشمم

که چه خواهی کرد
بر این غریقِ دست از هستی شسته

درهم شکسته تر از انم که
بامن چنان کنی
که با هزاران کردی

توچون خوشه ی برشته گندمی زرد

دروسعت خاصه نگاهت

داسی بر میانگاهشان فرو بردی

بیک چرخش در قلمروِ طنازیت

بکناری مغرورانه افکندی شان
به وداع

اکنون منم
لنگرِ گسیخته
در تلاطم دلواپسیِ خویش

به انتظار نگاهی
که عطر افشان برمن فروزی

یا به مدفنی در خویشتن خویش

بسپاری

دلنوشته های ناب

/
آن کس که جای رُستن اودر کویر است
شاخ گوَن باشد، مپنداری عبیر است
/
روحش پراز شوق است و دارد عشق پرواز
اما چه بتوان کرد، در خاکش اسیر است
/
این که نشسته کنج خانه باصبوری
بال و پری دارد که خیس از خون تیر است
/
خونش رود از چشم و خونین کرده دامان
باشد سزایش خون دل هرکس خبیراست
/
خون کبوتر کرده گلگون دشت هارا
این جا نیاید آن که آگاه و بصیر است
/
شعرش شود مرهم به دل های پریشان
ناصر که گمنام است و درد او شهیر است

…………………………………….

بلندا تر ارزویم را
بارویی
به بلندتر از ابدیتی بنا کردم

بر دشتی از ابر
باچشمانی پوشیده از مه
در بهاری که پاییز را در استین داشت
به شعبده یی

ارزویم را بمسلخ می بردم

در گنداب نفرت انگیزی

از میان کوهی هزارساله ی اعصار

می امد
به بی پردگی عفن خویش

تا فرو ریزد باروی ارزویم را

سرنوشتم زمینی بود

که از بهشتی نساخته رانده شدم

…………………………………….

نشسته مهرت بر دلم

که شکوفه می نشیند به شاخه خشک

محبتت شکوفنده است

که نسیم صبا غنچه را

برمن که می وزی

طراوتی سر انگشت اش را
میساید بر رخم

به کلامی معطر می کنی
فضای احساسم را

میزنم دری که تو بگشایی

پشت تمام درهای بسته جهان

حس می کنم حضورت را

…………………………………….

مسیح به سروری

در سر می پزد امید واره ای

که انسان بر بلنداتر قله

اواز عشق در دهد

بشوری که کهکشان از دل خویش بر کشد

ودگر امیدواره ای
که شیدایی روزی
اهنین میخی
که خصم در کف اش فرو برده

به مهر در کشد

وبه عشق قلب خود بیامیزد

و خصم میخی را

مهر مسمار دل روزگاران سازد

سال گشت نوین میلادی بر تمام عاشقان و مهر ورزان جهان خجسته باد می گویم

دلنوشته های ناب

عمر در گذر باد

همسفر رهروان ابدیتی

به نا گزیری خویش ره می سپارد

وتو
به وقار نا استوار خویش

بر بپا داریش به همتی خسروانه
برخاسته ای

به تبر داری دنیا ی شوخ
چشم بسته
دل بسته ای

عشوه می فروشد او

وتبر در قفای خویش نهان دارد
به کمین

تا به ضربتی شاخ تو را در هم شکند

تا از هیمه ات اتشی بر افروزد
به گرمی و رو شنی خویش

وتو غره به تنومندیت

ریشه در لب پرتگاه کرده ای

وشاخه در معبر باد

…………………………………….

سایه ام بلند است

بگاهی که نور افشان جهانی

نسیم کلامت معطر میکند
صحرای اندیشه را

طراوت روحی

چون به لبخندی گشوده میشود.
دهانت
تو صیاد دلهایی

انگاه مژگانت را

در چله کمان ابرو می نهی

…………………………………….

مرا از تو گریزی نیست
که رخسارتو
پنجره ایست که از ان میتابد افتاب عشق
رو به هوایی پاک باز است روی تو
از دل دامنه کوهستان هستیم

افتابی میشود داغ در دلم
دستانت راکه میگیرم

به سرشاری شادی پروانه ای

که می نشیند بر شانه ام
به معصومانه ترین نگاه نظاره میکنمت
باهراسی در دلم
که به نازک اشاره ای ازهم مپاشد
رنگا رنگیت
زیبای برگل نشین
بردلم نشسته ای
به اشکارترین تفاهمی که از دیدگانم اغاز شد
درهویدایی تلواسه عشقی که از نگاه تو خاسته است

دلنوشته های ناب

چنان سهمناکْ است

در این ظلمتِ شب هستیم

موجی که از دریایِ چشمانِ تو
. بر صخرهِ ی دلم می کوبد

به تلاشی ام بر خاسته ای

به توفانی از موجهایِ مکررِ نگاهت

زورقی در هم شکسته ام

بر بسترِ خیزابشِ شیرینِ لبخندت

نه امید ی در دلم
نه پرسشی درچشمم

که چه خواهی کرد
بر این غریقِ دست از هستی شسته

درهم شکسته تر از انم که
بامن چنان کنی
که با هزاران کردی

توچون خوشه ی برشته گندمی زرد

دروسعت خاصه نگاهت

داسی بر میانگاهشان فرو بردی

بیک چرخش در قلمروِ طنازیت

بکناری مغرورانه افکندی شان
به وداع

اکنون منم
لنگرِ گسیخته
در تلاطم دلواپسیِ خویش

به انتظار نگاهی
که عطر افشان برمن فروزی
یا به مدفنی در خویشتن خویش

بسپاری

…………………………………….

بتو سلام می کنم

که همه ی روشنی جهان
از دل توست

بتو درود می گویم
که زلالی بغضت

الماسی ست که از چشمت میریزد

من بستر دردهای تو ام

روان شو بر بستر جانم

دروازه دلم باز است
پذیرای کاروان درد های تو

سر بر شانه ام بگذار
ستاره باران کن
قامت مرا

…………………………………….

گره خورده اند چشمانت
به ابدیتی
که عشق اغاز میشود

من همان مرغم

بر دریایی که چشمان توست
به پروازم
با ناله ای از میان نی حنجره ام
که بر می کشم

به کوچی هزاران ساله
به جستجوی بهار

با اغوش تو امده ام
به بیزاری از
دشت قطبی سکوت

دلنوشته های ناب

مرا از تو گریزی نیست
که رخسارتو
پنجره ایست که از ان میتابد افتاب عشق
رو به هوایی پاک ٬ باز است روی تو
از دل دامنه کوهستان هستیم

افتابی میشود داغ در دلم
دستانت راکه میگیرم

به سرشاری شادی پروانه ای

که می نشیند بر شانه ام

به معصومانه ترین نگاه نظاره
میکنمت
باهراسی در دلم

که به نازک اشاره ای ازهم مپاشد
رنگا رنگیت

زیبای برگل نشین
بردلم نشسته ای

به آشکارترین تفاهمی که از دیدگانم آغاز شد

درهویدایی تلواسه عشقی که از
نگاه تو خاسته است

…………………………………….

تو مراکاشتی تا بیایی

شکفتم و بر خاک ریختم

باد برگ. برگ مرا

در سر گردانی خویش تاراج کرد

هر ذره من هنوز در ناکجایی

چشم انتظار توست

…………………………………….

گاهی باید سکوت کنی تامتوجه شوی اولیت چندمی برای انانکه برایت هورا می کشند اگر انان هم سکوت کردندبدان که تو ابزاری هستی برای پیچهایشان

…………………………………….

دلتان سخاوت دریا
پرتو خورشید دلتان جهان گیر
سخن چشمتان
اذین به رنگین کمان مهر
وبیان سر شاری عشق

دلنوشته های ناب

در شگفت انگیزی قلمرو نگاهم

برامدنت. روشن میکند

دل تاریک بی تابم را

به شیرین تر سروده تهی دستی ام

باز می خوانمت

که با دل بسیار

درمعبد ستایش من باز امده ای

به همه گانه بیگانگی می کنم

که در استان رویت من فرود امده ای

برویش گلی

که بقطره شبنم

تازگی باغ می شود

…………………………………….

روشن میشود جهان
بیک نگاه تو
به چشم روشنت
به پلکی که می گشایی
مرا ز ظلمت خویش
می رهانی
جهان به انتظار روشنی است

…………………………………….

یه ارام تر ابی اسمان چشمانت

مرا به پرواز خواندی

پرنده ای که
اوج امنیت پرواز را

دربیان عشق تو حس می کرد

خوشا به بیکرانگی این پرواز

خدای را چه به هنگام

پیله برمن شکستی
ونغمه در نغمه ی رنگ

به رنگین کمان ملودی کلامت

عشق را ملون کردی

ای کبریایی تقدس مادر

ای دختر زیوس

سر چشمه اندیشه هنر

چه ارام گنانه

برروان من روان گشتی

…………………………………….

خود را بمحضرت ای دوست انکار می کنم

تا نوشم ان کلام تو اینکار می کنم

بامن به مهر گفتی و دادی همیشه عشق

در خلوتم کلام تو تکرارمیکنم

مار نواختی چو کریمان که بنده ای

در بندگی بمهر تو اقرار می کنم

مارا سری و صورتی و خاک درگهت

جانی که مانده در رهت ایثا ر

می کنم

شیرینی کلام تو ارام روح شد

خواب خوشی بخانه خما ر
میکنم

دست نوشته های ناب

چه نماز باشد انگه که تو در خیال مائی / چو تو در کنار مائی نظرت دگر بجائی

…………………………………….

بنشین و بشنو نای من را غمگنانه
چون می کشد اتش ز حلقومم زبانه

من نای رسوایم که سوز سینه دارم
این مجمر عشق است در قلبم نشانه

شوریده ام بر خود که از شوریدگانم
فریاد نسل عاشقانم در زمانه

عنقای پیر شیر گیرم روی هر کوه
دارم به قلب عاشقان من اشیانه

فریاد نسل نورس ام اتش بر افروز
در سینه دارم شعله های جاودانه

ما سوگواران سیاوش. . قرنها ایم

زین رو بدل داریم شعری غمگنانه

هم مرد رزمیم و هم عاشق تباریم
در دل بسی شور است و برلب هاترانه
باز ا. کنارم من ترا کم دارم امشب
بنشین و بشنو نای من. را غمگنانه

…………………………………….

مجالی کو

که سبز دریای چشمانت

به نگاهی ارامم کند

انگاه که
ازمیان چادر ابی اسمان
که به سر داری

خورشید برمن بنمایی

تا به حظ تماشایی بنشینم

وجانم روشن کنی در مه

شعر های بیشتر را در خبر تربت جام دنبال کنید.