دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

دو چشمم خون است و رنگ در چهره ندارم

دو چشمم خون است و رنگ در چهره ندارم
دوستم مچ است و نای در زانو ندارم
به مانند شیرم درنده
افسوس ز کمر استخوان سالم نمانده
در گلویم هزاران دادوبیداد
افسوس زبانم لالِ لال مانده
در سرم هی میکشم هزاران نقشه ی شوم
افسوس سری برای آبرو نمانده
بد زدو بد شکست بد ریخت و پاشی به پا کرد
کوه را از ریشه کنده باشی!
گردن شیر را شکسته باشی!
هفت خان را باهم کشته باشی!
جوری زمین گیرت کند ک هفت آسمان صدا کند
جوری بد باشد که یزید از بدیش ، حیا کند
دل و جان و هستی ات به یکبار باد رود
تو ز حرکتش مات بمانی و او شاد شود
چرخ گردون بگردد  حال زارت دیدن دارد
این همه فخرت آن زمان خریدن دارد
گهی زین به پشتو گهی پشت به زین
آن زمان  ک موهای سیاهت سفید شد
ز زانو قوت نبود و پایت زمین گیرشد
هزاران حرف زدیو دریغ از جواب
آن زمان حال الانم را دریاب
کلاهت را قاضی کن.
اگه وجدانی بود دلت را راضی کن

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا