دو چشمم خون است و رنگ در چهره ندارم

دو چشمم خون است و رنگ در چهره ندارم دوستم مچ است و نای در زانو ندارم به مانند شیرم درنده افسوس ز کمر استخوان سالم نمانده در گلویم هزاران دادوبیداد افسوس زبانم لالِ لال مانده در سرم هی میکشم هزاران نقشه ی شوم افسوس سری برای آبرو نمانده بد زدو بد شکست بد ریخت […]

دو چشمم خون است و رنگ در چهره ندارم
دوستم مچ است و نای در زانو ندارم
به مانند شیرم درنده
افسوس ز کمر استخوان سالم نمانده
در گلویم هزاران دادوبیداد
افسوس زبانم لالِ لال مانده
در سرم هی میکشم هزاران نقشه ی شوم
افسوس سری برای آبرو نمانده
بد زدو بد شکست بد ریخت و پاشی به پا کرد
کوه را از ریشه کنده باشی!
گردن شیر را شکسته باشی!
هفت خان را باهم کشته باشی!
جوری زمین گیرت کند ک هفت آسمان صدا کند
جوری بد باشد که یزید از بدیش ، حیا کند
دل و جان و هستی ات به یکبار باد رود
تو ز حرکتش مات بمانی و او شاد شود
چرخ گردون بگردد  حال زارت دیدن دارد
این همه فخرت آن زمان خریدن دارد
گهی زین به پشتو گهی پشت به زین
آن زمان  ک موهای سیاهت سفید شد
ز زانو قوت نبود و پایت زمین گیرشد
هزاران حرف زدیو دریغ از جواب
آن زمان حال الانم را دریاب
کلاهت را قاضی کن.
اگه وجدانی بود دلت را راضی کن

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا