دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

ز سرم هزاران شور بود

ز سرم هزاران شور بود و ب یکباره جملگی کورشد
دلم شادی نکرده در جوانی رنجورشد
شدم پیرافتاده به کنعان چشمم یوسف را ندیده کورشد
بوی پیراهن یوسف هم چشمم را شفا نمیدهد
دیده ی دلم کور شده امید بر باد رفته را
نشانه و بو بقا نمیدهد
کودک دلم پیر شده و من پیرتر
در جوار جوانان دو پیر را راه نمیدهد
دلم گرفته ز روزی ک گورنشینم کنند
میگویند زیر خاک دیر آواها صدا نمیدهند
دراین عالم خفته ز عالم بودیم
درآن عالم خفته ز خاک
توزجمعه هایش هرچند دیگر نیستم ز عالم
برایم امن یجیب بخوان
شب اول قبر کودکم را درآغوش بگیر
من که نیستم آن عکسم که دوست داشتی درآغوش بگیر
به یاد خنده هایم مبادا اشکی شود دو سیاره چشمانت
به یاد گریه هایم ولی تامیتوانی بخند من از گریه هایم سخت پشیمانم
سومم که رسید نقل نبات دهید حضار را
سه روز کم نیست سه روز است دیدم بعدازیک عمر خدارا
قصه هزارو یک شب را گفته ایم آنقدر گوش به حرف هم سپرده ایم آنقدر حرف داشتیم ک چای را سرد نوشیده ایم خدا ز احوالم دلش گرفت
خودش آمد نزدیک و دستم را گرفت خلاصه ک ز دیدارمعشوق پرگشودم
چهلمم را شادروانم را پرآب و لهابش کنید مادرم از اصل قصه چیزی نمیداد این ها را به عشق دل مادرم گفتم مبادا اصل قصه را بگویید دلش را آب کنید.
مادر است و غم فرزند دیده
بزار گمان کند جان دلش را به دل خدا سپرده
بزار نداند از فشار قبرو حال زارم
بزار گمان کند در دستان خدا خواب خوابم.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا