این روزها سخت دلگیرم

این روزها سخت دلگیرم ته دلم پراز کینه شده اما خم به ابرویم نمی آورم هرچه را ک روح بازی کردم همه اش را جار زدن جوری روزگار زیرگوشم زده است ک نمیدانم چه برسرم آمده است مات دور ورم شده ام باهرکی میخندم یاد زجه های خنجرهایش میوفتم بی خبران نمیدانند ولی من دیده […]

این روزها سخت دلگیرم ته دلم پراز کینه شده اما خم به ابرویم نمی آورم
هرچه را ک روح بازی کردم همه اش را جار زدن
جوری روزگار زیرگوشم زده است ک نمیدانم چه برسرم آمده است مات دور ورم شده ام باهرکی میخندم یاد زجه های خنجرهایش میوفتم بی خبران نمیدانند ولی من دیده ام خنجرهای پشتم را
آنقدر کیش و مات روزگار شده ام ک نای سخن ندارم
میترسم لب بگشایم و باز ورق روزگار برگردد علیه من
تنهاترین شلوغ این شهرهستم
گوشه ی اُزلت نمیدانستم چیست ولی چن صباییست
گوشه ی اُزلت گزیدم
مغزم رد داده و ب یاد حقه هایش میخندد
دلم افساربریده و ب یاد حرف هایش میرقصد
جانم امان بریده و برای آرامشش میجنگد
از دور نظاره گرت هستم خرسندتراز قبلی
لبانت گشاده روتر حرفایت پرمهرتر
از شکستم فاخرانه یاد میکنی؟

این روزها سخت دلگیرم

یا خطی برپیشانیت میندازیو با پوزخندی میگویی این هم گذشت!!
نمیدانم شاید در رویاهای شبانه ات آنگاه ک خفته اند همه وقتی هی در میزنی و بسته است درها آن زمان ک راهی نداری شعرهایم را میخوانی
متن های بی مخاطبم برای همگان است
مگر دل شکستن چقدر قدرت دارد ک تو اکنون قدرتمندترین فردجهانی

سری دوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

اومده بودم سمت تو ولی خب رفته بودی انگاری
مثل همیشه من باشوق ولی تو با اجبار انگاری
تا که رسیدم بهت دیدم نبودی طبق عادتت
نشستم زل زدم باز بجای خالی نمیکتت
یه چند ساعتی گذشت گلم تو دستم پژمرده شد
انگاری بمونی تو زندون بی ملاقاتی باز دلم شرمنده شد
هی مرور کردم خاطراتو نیومدی
دیگه بارون گرفت منم اومدم سمت خونمون
تو راه برگشت اما کاش نمیدیدم تورا
توام گل تو دستت چه باافتخار معرفی میکردی اونو
دوتاتون غرق شادی شده بودین
فکر کنم توام به این جدایی راضی شده بودی
من ک اشکم نمیومد ولی تو افتادی از چشمم
من ک نشنیدم ولی چه قشنگ صداش میکنی عشقم
شنیده بودم دلت گیر است ولی اینست رقیبم!!؟
من ک خوب عالم بودم ولی به گمانم اینم نجیب است!
من ک میروم از قلبت ولی تو با دستت بگیر رقیبم را
من ک خوردم ولی امیدوارم تو نخوری فریبش را!

سری سوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

 

حالم از حالی که دارم گرفته است
دلم کمی بوی قدیم را میخواهد
گذشته ای که آلوده ی حال نشده باشد
شوق اولین دیدار شوق اولین بار تکرارشود
دلم کمی بوی کاه گل میخواهد عطر یاس
دلم تکیه بر درخت و نوشیدن چای سرد و دلی گرم را میخواهد
دلم بازی لی لی را میخواهد
دلم پخش کردن آش نذری را میخواهد
دلم خاطره ی آخرین بازی کودکی را میخواهد
دلم یک حال خوب
دلم یک دل خالی از غرور
دلم نقش نگاهت را
دلم اولین حرفت را
دلم آن همه قول که دادی
دلم سر هرآنچه که نماندی
دلم خوشی آن حال غایب را میخواهد
دلم پرواز بی برگشت
دلم هرآنچه که هست ولی خوشش رامیخواهد.

سری چهارم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

 

پیرزنی خسته به دور افتاده از آبادی ام
روزگار جوانی ام را گرفته
زمین گیرشده ام جانی برای حرکت ندارم
گوش هایم ریزصدایی میشنود
سمعک هایم جان میدهند به حرف ها
چشم هایم گرد پیری نشسته و تارمیبینم
دنیایم خلاصه شده در خشت های خانه ام
نه آدمی را میبینم نه صدایی به گوشم میرسد
زندانی شدم در جانی ک در بدنم مانده
ولی افسوس که با این حال زارم
پراز شگوه و آهم دلم بی طاقت یار است
حرف زور نیست ولی من از خداهم طلب کارم
نه فرزندی داده و نه یار غم سوز
نه جانم میگیرد و فقط هی به قلبم میدهد سوز
به جانم رسانده لبم را
گرفته از من دلبرم را
از میان نداشته هایم داشتم یک برادر
از من گرفته اورا انگار شده ام بی مادر
دیگر چشم براهِ کی باشم
دیگر چراغ راه کی باشم
دیگر زنده بمانم به شوق دیدار چه کسی
او که رفت من ماندگار کی باشم
کی بگیرد دستم حالا ک افتاده عصایم به زمین
کی پاک کند اشکم حالا که ندارم همدمی
کی بگوید من هستم و غمت نباشد
کی باور کند ندیدمت الان چهل روز است
کی دعا کرده ببیند خواب برادر را
کی دیده الهی هیچ کس نبیند داغ برادر را.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا