دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

اين روزها سخت گرفتار تمرینم

اين روزها سخت گرفتار تمرینم ،تمرین بی مهری
میخواهم مثل رستم باشم مهرم نرود سمت سهراب
برادران یوسف را ک به یاد داری میخواهم سنگ تراز آنان شوم
یا ماهی افتاده بر خاک را دیده ای زل زنم بر تقلاهایش بی رمق نگاهش کنم تا جان دهد
این نبوده ام ها! شده ام یعنی میخواهم اینگونه شوم من جانم میرفت برای سهراب، یوسف و ماهی افتاده برخاک میدانی پایم به لبه ی فرش روزگار گیر کرد از سر حواس، پرتی پخش زمین شدم همه ی اینان ک جانم در میرفت برایشان دست بر سینه بالای سرم لبخند زنان بر زمین افتادنم خندیدن
میدانی تا خرخره غرق غم میشوی
گمان کن بعداز ۸ سال پیکر شهیدت را بیاورند

اين روزها سخت گرفتار تمرینم

دلیل شهادتش سستی زبان هم رزمش باشد رفیقش را فروخته باشد تا کجا میسوزی ؟ اشکی برای ریختن داری؟ آهی برای کشیدن داری؟ غمی برای خوردن داری؟ اصلا دلی می ماند ک بترکد؟ بی حس مطلق میشوی و سرد بی احساس خطابت میکنند. که اگر چنان میکردی احوالت خوشتر بود هه، شماتیرت به سنگ نخورده از سنگ میترسی رنج نمیدانی چیست و از درد میرنجی من زغم بیدارم و ز درد به خواب میروم بین حرف هایم بابغض به خواب میرم این چن صبای دیگر را هم ب رسم همگان با نقاب به راهم جریان میدهم.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا