دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

ز کل شادی های جهان کنج قلبم غمی خانه کرده

ز کل شادی های جهان کنج قلبم غمی خانه کرده
ز مرغ های جهان آن مهاجرش در قلبم لانه کرده
ز خوبی ها من بدتریتش را دیدم و بس
ز حالم  این روزها گویند شاه و گدا گریه کرده
به چشم خود،دیده باشی
باعقل به یقین رسیده باشی
تمام ناممکن ها به ممکن کند تغییر
خواب دستانش پیش چشمت بدست دیگری شود تعبیر
یوسف پیشمان گردد از تعبیرخود
فلک بی تاب گردد از کرده ی خود
تو دستانت خالی و او لای انگشتانش شود پر؟
تو ز یادها خط خوری او با یارش شود جفت؟
تو شکسته و او پر گیرد؟
به چشمانَش نگاه کن چه بی مهرن
به آن پاهایش ک بی رمق میرن
به قد رعنایش که حالا شکسته
به آن هم مهر ک دیگر بی مهری میکند
ز داستان شما من هم حالم زار است
نمیدانم کجا جواب خونبس را باعشق دادن
تو جانت را دهی ک جان خری؟
خراب کنی تا آباد شوی؟
یکی رفته و دیگری ازغم یاربمیرد؟
یکی باشد و یارش در انتظارش بمیرد!؟
ز میان زندگان ،مرده باشی سخت است بی رحم
بیاو ببخش و یارش را بده
خونی ک درآن جانی نیست تو بیا با ببخشش بهایش را بده.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا