دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

این روزها به طور عجیبی خسته ام انقدر خسته…

این روزها به طور عجیبی خسته ام انقدر خسته ک حوصله ی اشک های مزاحم را روی گونه ام ندارم
گیچ خوابم بهت زده ی همه ی دنیا همه ی اتفاقات ریزو درشت روزگارم را دوره میکنم آخ نمیدانی چه بی مهری ها ک نکردن آخ نمیدانی چگونه دلی را ک دودستی تقدیمشان کردم چه با بی رحمی شکستن
حکایت بدی شده گمان کن از جنگ بعد از سالها اسارت برگردی به عشق دوباره دیدین چهره دخترانه ی عشقت هی بعداز سال ها دستو پازدن زیرشکنجه بعداز تحمل همه ی زجه هایت برگردی ،برگردیو دلبردُرانه ات درخانه باشد همان صدای خنده ی دلنواز همان های هایی ک دلت را آب میکرد به گوشت برسد آنقدر شوق دیدار مسرت کند ک از خدا هیچ نخواهی گمان کن زنگ دررا بزنی همان دختر ک بیاید نگاهت کند مات شود دلش بسوزد چشمایش مظلوم شود تو بگویی شما او

بگوید مادر این آقاهه این ویلچریه نمیدونم کیه چه حالی میشوی باز شوق دیدار مسرت میکند؟ باز دستو پایت را میدهی به شوق دیدارش ..‌
بیا جانا برادرم بیا ک عشقت همسفره ی رفقیت شده چه فرقی میکند مگر نمیگفتی برادر بین منو تو ک حساب کتابی نیست از این جیب به اون جیب است
گمان میکردی همان جان دلت عشقت را گیر دلش کند؟
در این لحظه چه کسی میتواند به تو عزیزتر از جانم بگوید دست روی زانویت بگذار یاعلی بگو و پاشو
کدام زانو؟ کدام پا؟

این روزها به طور عجیبی خسته ام انقدر خسته…

میدانی بعضی جاها دیگر رسیدی به ته ته تهش ینی اگر ببازی باختی نه میشوددوباره شروع کرد نه میشود گفت هرکس برود پی لیاقتش شاید درکش برایت سخت باشد ولی نقطه پایان بعضی داستانها اصلا جالب نیست برای نقش اولش، وگرنه ک تو پایت رفت او به دیگری پا داد تو دلت آب شد او دل به دلش داد
و اینگونه میشود ک قسمت کارخودش را میکند و سالها بعد تو لذت حکمت را میفهمی .

نه عزیز من، من بهای این روزهایم را میخواهم تو بگو سختی این روزها ینی تو نقش برترخدایی من میگویم میبنم برطبل بی عاری میرقصد و دنیا کوک سازش شده خدا دوستم دارد ک اذیتم میکند ینی جفت پایم را بگیرید امیدم را نامیدکند ک به کی به خودم و خودش ثابت کند من قوی ام میشود اندکی شادی روانه ی روزهایم کنی ک بیدارشوم با مشت بکوبم ب پیشانیم ک چرا دیرازخواب برخواستم و حالا کمتر عزیزانم را میبنم به خودخدایت قسم انتظارزیادی نیست.
خلاصه ک از جنگ برگشتم و دین و ایمان و عشق و رفیق و بار و یارم و اصلا آش باجایش نبود ازمن به شما نصیحت به جنگ نروید آهسته و پیوسته همسو باد بروید شاید آش برود ولی جایش باقیست. اینم قصه ی خونین شقایق بی پا.

این روزها به طور عجیبی خسته ام انقدر خسته…

سری دوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

فصل آغازِ و باز من به پایانش رسیدم
همه نو شدن و بازمن عین قدیمم
همه دل بستن و من کنده ام باز دل
همه مهربانن و منم یک بی مهر
همه دوره کرده اند قصه ی وفارا
من اماشده ام دردریای غمت غرق
من اما شده ام پرنده ای بی پر
من شده ام کوزه ای بی آب
من شده ام آن خسته ی بیتاب
من شده ام آن ک ز گهواره تا گور فقط جفا دیده
من شده ام آن ک با همه بوده و فقط تنهایی دیده
منم آن ک ز خوابهایش هم بیداری کشیده
آنکه در این عالم بجز شعرهایش همدمی ندیده
منم آنکه خود خنجر میدهم دست رقیبان
منم آنکه میروم اگه بدانم دیگر جایی ندارم بین رفیقان
آنکه ز دنیا فقط خوبی را دیده
آنکه برای حفظ خوبی جانش را میده.

سری سوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

 

این روزها صدای زنگ تلفن برایم گوش خراش شده است دیگر از شنیدن خبرهای تازه میترسم.
بیم از دست دادن دارم غریبه و آشنا خوب و بد همه یکی در میان هی کم میشوند از چرخه ی روزگار آدم هراسان میشود که مبادا نفر بعدی این چرخه ی
بی رحم من باشم دنیا عجیب  بود به تازگی بر شگفتی هایش می افزاید کاش در خواب باشیم بیدارشویم باترس سمت خانه ی مادربزرگ برویم خوابمان را برایش تعریف کنم چایی از سماورش بریزد بگویید تعبیر مرده میشود زنده مادر جان عمرکسانی که در خواب دیده ای زیاد میشود شایدم مهمانی در راه است کاش دنیایمان همانقدساده و پیش پا افتاده بود کاش درگیرجدایی و تباهی نمیشدیم آنقدر بر طبل بی عاری زدیم که دیگر طبلی نمانده آنقدرخنده بر لب زدیم که دل خسته شده از این دروغ تکراری خدایا دستی به سرو صورت دنیایمان بکش سرحالش کن خدایا مرگ چیزقشنگی نیستی انسان هایت به مرگ عادت کردند
خدایا ما که خود نمیدانیم گندم خورده ایم یاسیب از بهشتت رانده شده ایم
اکنون در دنیایت نه گندمی است نه سیبی ما یک دل سیر آدم میخواهیم ما دلمان خودمان را میخواهد تو مگر نساخته ای پس خرابش نکن بخودت قسم ما تازه مزه مزه کرده ایم دنیایت را از دنیایت ما را نران.

سری چهارم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

کاش هیچوقت نیامده بودی
کاش نمکی نمیشدی بر روی زخم
بی وفا ازتو در شعرهایم مثال نوش دارو یادمیکردم
اکنون زهرشده ای بین تمامی لحظاتم
کاش نبودی کاش مهربانی را دوباره درمن زنده نمیکردی
کاش بین فراموشی هایم سروکلته ات پیدا نمیشد
کاش نبودی تا جوانه های غرورم رشد میکرد
دوست آمدی و دشمن رفتی
با دلیل و منطق دعوتم کردی ب بازی دنیا
وسط بازی با چه منطقی گم شدی
گلایه ای از تو و امثال تو ندارم
ولیکن خودم شکسته تر شدم
پیرترشدم گیسوان قلبم سفیدشده
پاهایش لرزان
صدایش یکی درمیان شنیده میشود
میدانی قلبم کودکم جگرگوشه ام
تازه امیدوارش کرده بودم چن صبایی بود
ک بازی گوشی هایش گل کرده بود
تو توعه بی مروت پیرش کردی
قلبم مچاله شده بین دستمانم
تحویلم نمیگیرد بغضی کرده است
ک دل یزید بی رحم هم ب رحم میاید
ولی تو بی خبری از حالش
کودک مغرورمن باز سنگ میشود
ب خدای قلبم قسم دیگربهانمیدهم ب
هیج بی لیاقتی ک اشک فرزندم را دربیاورد
دیگر سوگ نمیگیرم برای فرزندم
گوشه ای بین تارهای سفیدش چالت کرده دیگر باز نیا ک پس زده میشوی در قلبم تا ابدو یک روز ب روی تو وتمامی سنگدلان عالم قفل است رهایم کنید.

نویسنده: مژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

14 دیدگاه

  1. بسیار عالییی👏👏👏انشالله همیشه وتوهرمرحله از زندگیت مسیر شد وموفقیت رو پیش رو داشته باشی 🌹🌹🌹

  2. ای جان دلمممم چقدر باحساس….. تنهایک فرد با احساس میتونه اینجورزیبا بنویسد….دقیقا حکایت زندگیهای الان همین شده…عالی بود👏👏👏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا