دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

قرن جدید و قلب قدیم

قرن جدید و قلب قدیم چه فرقی به حالمان میکند یک ساعت هم ک جلوتر برویم زودتر شب شود شب؟؟! باغروبش چه کنیم صبح شود حول همان روزهای گذشته خب با طلوعش چه کنیم؟قراضهو کهنه نشدیم اما جاماندیم در ۱۰۰سال قبل دل فرسوده نشدیم اما به گمانشان دیگه عمر مفیدمان سرآمده بود و سربارشدیم
میبینی درحرف هایم از نگاهشان از حرفهایشان میگویم اما مگر من بی خبرم از جوانه های امیدم مگر من نمیتوانم از نو بسازم من میتوانم جار نمیزنم اما صندوق کهنه ی فرسوده مغزان تنگ نظر بزرگ ادعا همان رنج دیده های بی درد همان رنگین کمان های بی رنگ همان خاص پسندهای همه پسند همان مهربانان حقه باز همان عشاق بی عشق رفیقان بی مهر همان پردردهای بی رنج همان سالم های عصا بدست همه ی این انسان نماها

را در همان صده ی قبل جاگذاشتم وااای که نمیدانی چه سبک میشوی بالا پروازت سبک میشود اوج میگیری تاناکجاآباد مگر از بام شهر چیزی زشت و ناپسند به نظر میاید واضح است که نه تمام دردو رنج هایت را رها کن اوج بگیری آنگاه میدانی ک هیچ چیزی دردنیا ناپسند نیست من به چمدان صده قبل خود نیاز داشتم و شاید نیمی از عمرم صرفش شده باشد پس برایم باارزش است .

قرن جدید و قلب قدیم

این روزها دلم مانند کودکی بازی گوش است رهایش کرده باشی بین وسایل شهربازی قهقه کنان بخندبپرد حواسش به احدی نباشد خوش لحظه هایش باشد اما باز فرق است بین مرفع بی دردو کودکی ک بعداز یک هفته سخت کاری شوق بازی به سرش زده باشد ،

نه اینک بخواهم هی دلگیرکنم حرفایم را ولی وقتی خسته ی بازی شوی مرفع بی دغدغه میخوابدو غیرمرفع بادغدغه کارفردا من به امید سختی فردا زنده ام کودکم آنقدرسنگ خورده ی دنیا شده است ک مرد فولادی صدایش کنم ۱۴۰۰که سهل است ۴۰۰۰قرن و ۴۰۰۰ چمدون دیگرهم نمیتواند کودکم را خار کند من به پایش جان میدهم خدا قولش راداده است ک ز خارم هزاران گل طراود ک مشک فشان کند عالم گزاف گویان را.

قلب قدیم

سری دوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

گر غم ها همه آوار گردد
گر چرخ فلک برعکس گردد
گر دوست و دشمن هم دست گردند
گر هی وفا کردم و جفا دیدم
گر خوبی کردم و خیری ندیدم
گر شدم ز همه کس و ناکس مانده
گر شده زمین گیر و درمانده
گر حالم زار شدو ز دنیا بیزار گشتم
گر دلم تنگ شدو بیتاب گشتم
گر همه رفتند و تنها ماندم
گر با خاک یکسان گشتم
ز حال خوبم کافیست نیم نگاهت
به عرشم میرساند صدایت
تو باشی کل جهان دشمن گردند
تو باشی دلم ز تنگی بِدر گردد
تو باشی خنده زنم بر رویت و مغرورتر گردم
توباشی نازم نگاهت را دیگران را بی خیال گردم
تو مانی من مانم گر دلت خواست ما شویم
اگرنشد باز برحسب اتفاقی باهم آشناشویم.

قلب قدیم

سری سوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

شده با غرورت کلنجار بروی سر شکستن و نگهداشتنش
شده تا ناکجا آبادت خرابات ب باربیاورد
شده نفس هایت بگیرد
شده نبضت یکی درمیان بزند
شده پاهایت شل شود
شده حالی به حالی شوی
شده از همه چی خالی شوی
شده رگ غیرتت باد کند
شده دلت هم برایت ناز کند
شده خسته شوی از زیستن
شده راحت جانت بلا شود
شده هرچه ساختی خراب شود
شده ارگ بم شده باشی و به رویت نیاوری
شده از هم  بپاشی و خم به ابرویش نیاوری
شده بمانی بین اینکه بردی یا باختی؟
شده اره شود برایت درختی ک کاشتی؟
شده توانت به صفر رسد
شده تو دعا کنی و استجابش به غیر رسد
شده خدا نگاهت کند و دم نزند
شده از بغض بترکی و باتو حرف نزند
شده خدا درآغوشت بگیرد و سکوت کند
شده فکر کنی غرورت شکسته ولی خدا از داشتنت احساس غرور کند
شده خودت آرام دل خود شوی
شده برای هق هق هایت مادر دل خودت شوی
شده ب یکباره همه کاره ی دل خود شوی.

قلب قدیم

سری چهارم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

غرورم شکسته و سرحالم
در زانویم نای نمانده ولی روی پای خویش می مانم
همچو آهویی به دور افتاده ام از گله ی خویش
در گله ی گرگان اما ب دنبال آشنامیگردم
درهیاهوی نگاه های وحشی گیچ نگاهی آشنایم
از زوزه ی گرگان میترسم ولی به امید نگاهش برپایم
لب پرتگاهم و دوشمن خیره ب من
ولی از پرت شدن هراسی ندارم
تک و تنها مانده باشی
در صحرا اوج تشنگی به کوزه خالی رسیده باشی
گمان کن هی به دلت امید دهی و ب ناامیدی خورده باشی
هی تو خط خواهی شیر آید
هی تو زود خواهی و روزگار دیر آید
هی روزگار کج خلق تو باشد
از میان آدمیان ضد تو باشد
پرگار روزگار نچرخد هول احوال خوشت
هی تو بچرخی چرخش لنگ شود
هی تو تلاش کنی هی حرف شود
هی تو بخواهی و نرسی
هی نخواسته برایشان میسر شود
تو خوبی کنی و بدت را بینند
تو باشی و تو رانبینند
ز این بی خبران خفته برخواب
ز این خفته دلان رفته از حال
زاین پرندگان افتاده بر دام
ز اینان ندارم حرف و پندی
خوشا به حال شما ک ز پیش من رفتین.

سری پنجم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

دلم میخواهد سرش دادبزنم بگویم خفه شو
افسارگریخته ی بی حیا نادان بی سروپا
نمیداند کی و کجا باید چه بگوید اصلا حرف زدن را نمیداند چگونه است.
حالم را بهم میزند صدای مسخره ات امانم را بریده این فلسفه چیدن هایت ،به آخرخط رسیدم ،نقطه ی پایان.
دیگر مجالت نمیدهم تاخرخره پراز، حرف های خیالی ام کنی دیگر نمیگذارم درسر رویابپرورانی دیگر عروسک خمیه شب بازیت نمیشوم دیگر طاقتم تاق شده
دیگر همه ی وجودم را خالی کرده ای از امید دیگر ندارم نای و حتی جرعه ای امید دیگر نان وبرکت خانه ام خشکیده دیگر دلم فقط آه وافسوس کشیده امانم را بریده و هی تیر میکشد رگ های سرم دیگر ب گمانم من هم مثل هدایت باید خودم از این جهان بپرم دیگر ناله و شگوه ندارد تاثیری دیگر خسته شدم از اقبال و از تقدیر از بازار آشفته از کوچه های تاریک و از این هوای وامونده بهارو هوایش خوره میشوند براین حالِ نداشته ام شاید امروز کمی داغونم ولی من هم روزی با این هوا خاطره هاداشتم.

سری ششم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

دلم کمی ماندن میخواهد مثلا ماندن پای تو
دلم کمی خواستن میخواهد مثلا خواستن چشم های تو
دلم کمی تسکین میخواهد مثلا گرفتن دست های تو
دلم کمی غرق شدن میخواهد غرق خیال تو
دلم کمی پایبندی میخواهد جوانه زدن در دستان تو
دلم کمی سرسبزی میخواهد مثل رنگ چشم های تو
دلم کمی که نه عمری سوختن میخواهد ولی به پای تو
دلم آهنگ و کمی شعر ساختن میخواهد ولی باصدای تو
دلم کمی هوایی شده ولی نفس میخواهم درهوای تو
دلم یک خواب راحت میخواهد ولی میترسم غفلت کنم از چشم های تو
دلم هر آنچه میخواست و کمی داشت ولی دلم کمی ماندن میخواهی که دلت پایش رانداشت.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا