با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

گزیده ای از اشعار و دلنوشته های زیبای استاد ناصر پورهاشمی را در ادامه میتوانید مطالعه کنید و با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید. …………………………………….. چشمان تو قربانگاه من است که بی کفن درسرزمین رویایت مرا مدفنی خواهد شد ولبانت چشمه ایست که اسفندیار به حیات جاودان جان بر سرش نهد خورشیدی […]

گزیده ای از اشعار و دلنوشته های زیبای استاد ناصر پورهاشمی را در ادامه میتوانید مطالعه کنید و با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید.

……………………………………..

چشمان تو قربانگاه من است

که بی کفن

درسرزمین رویایت مرا مدفنی خواهد شد

ولبانت چشمه ایست

که اسفندیار

به حیات جاودان جان بر سرش نهد

خورشیدی کویری ست چشمان تو

به داغی براماسیده بر لبهای من

ازهرم اش

به نگاه تو به خشکی ی گلویی می رسم

که خارکنی در پسین گاه افتاب

از دشت کویری باز میگردد

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

باشد که بگاهی

نسیمی وزر به سحرگاهان

وکدام کس بفرمانی

به کهترش به اشاره ای

فرمان به پر شکوفگی ی پیراهنت دهد

به سخت هوشیاریت

هرشب را به بامداد میرسانی

بی سحرگاهانی

به این انتظار

تا چه رود برسر

بر ان سرخ زبانی که

سر سبزش بی باد مانده است

……………………………………..

به تو نماز می برم

به اقتدای اسمانی که
به چشمان تو

فرود امده ای
به منزلی که یقین توست

به میانداریت تغافلی میزنی
برگلریزان عشق

درمیدانی که تن استوارت
منشور عشق است

تا پرتاب شود گل سرخی به سوی تو

زانو بزمین در نمی نهی

تا به سجود ابلیس در نیایی

بدینگونه
نامت
بر افراشته است
بر قله بلند دلهایی

که اتشفشان شیدایی ست

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

به سر شاری نگاهت دلاویزم

به طلوع خورشیدی که در نگاه توست

‌از عطر کلامت
روحم معطر است

گرما می گیرد تنم

بگاهی که می فشرد دستت
انگشتانم را.

بالنده ام درهوایی که

از حضور تو سر شاراست

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

به حماسه ای ناگزیر م

قامتم را به بادغرور تو
ارزانی کنم

که فریاد پرنده ای
درشکسته بال

به سخت بغضی ٬ در گلویم نشسته

بی گریز گاهی

برابر چشمانت

کنار دیواری به ایستاده تر استوارم

وتو از. روزنه تنگ چشمت

نوسان قلبم را

درون سینه ام نشانه میگیری

به تمام تر نفرتی

به سنجیده که مباد
تیرنگاهت بخطا رود

که این دل عاشق
به خاک اندر نشستن
عاشق تر است

که اسمانش را

باد غرور تو برده است

……………………………………..

به در بدریت
در به در تر از بادم
به خونین جگریت
خونین تر چشمانم

بادام چشمانم را
چگونه پیشکشت کنم
که اینگونه
بی تابانه
ننگری به شیشه ای
که حیرانت کرده است
به شانه های احساسم اویختی
تا فریادی که درونم الماسی شده
ازچشمم فرو چکد
برقلب چشمانی که نمی بینندت

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

بحرکت می اورم

افلاک ایستاده را

به بر کشیدن نور
بانوک قلمی
که در پنجه ام می چرخد

خطر می کنم
که خورشید میچکد از قلمم
بر ورق گلی
که بر ان می نگارم

نام بلند پرواز را
بنام خدا

……………………………………..

دیر گاهیست

به اسارت است

دل به زنجیر نگاهت

تو به یک رگبار اتشین نگاهی

بی جان پناهی

به مسلخ عشق کشاندی ام

و تیر خلاص را به دلم بنشاندی

به روی بر گرداندنی

که طاقت نالش نگاه معصومانه

عاشقی را

در تنگنای بی وسعت دل خویش را نداشتی

واز این حسرت

در چشمان فرو پوشیده ام

در شبا هنگام

از سحابی سترون

به هق هق بارانی حاصل خیز

به دشت خشک خیال خویش

باریده ام
به باروری گل سرخی

که تو بی خیال از کنار گذشتی

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

به خونین تر

تو داغدار لاله ای که

به شفق رنگ می دهی

در رو ی ا رویی روشنی و سیاهی

از ان دست که سرنوشت

رویانده است ترا

به ساحت سبزه و اتش

از مجمر سینه ات

با. نای حنجره می فروزی

جهان را

صدایت از زخمی که

بر دل اسمان نشسته حکایت دار

از پس بغضی در گلویت

درد نهفته را لب می گشایی

تو ان لاله ای

که سرخ ابری به چشمانت

به خشکسالی عشق

به اندوهی هزار ساله می بارد

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

در پیرهنت عطر بهار بود

که امدی
گل سرخی در نگاهت
که بوی عشق میداد

ارمغان سفرت بود

دستهایت سنبلی که
به گردنم اویختی
دلم میان سینه در نوسان
به کنده شدن بیقرارتر

خورشید به همتی بلند

تیغه افتاب را

به شاهرگ ظلمت فرو برد

تا تو روشنی خانه ام باشی

……………………………………..

زندان است
حضور بندیان
وبندیانند اسیر زنجیر
ومن اسیر زنجیر مهرتو

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

مگر قرار نبودست بی قرار تو باشم ؟
چوصید از نفس افتاده من شکار تو باشم
چو ذزه ای که ز خورشید در هوا چرخد
به مهر نور به پاشی و من غبار تو باشم
چرا تو از سر لطفت بباغ شیدائی
چوگلبنی نشوی تا که در کنار تو باشم
تو میروی زبرم تا ز دوریت سوزم
مخواه از من دل خسته خوار و زار تو باشم
تو برگ سرخ شکفته بباغ امیدی
نخواستی که چو شبنم به گلعذار تو باشم
نخواستم که نشانم غبار بر دلت هرگز
بدان امید که هر دم یگانه یار تو باشم

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

از یقه ات سپیده دم صبح دل افروز شده

قامت تو بباغ دل طلوع نوروز شده

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

پشت روزهای نیامده

منتظر توا ند چشمانم

……………………………………..

چه هنری در چشمانت داری
معجزه ایست
که بانگاهی

هزاران اتش در دلم شعله ور میکند
و افشاء می کند
هزاران راز سر بمهری را
که در کنجینه دلت داری

شگفت معجزه ای ست

که لب فرو بندی و

باچشمانت اسرار هویدا کنی

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

نه به جان زنی شراری
نه به دل دهی قراری

نه کشی مرا به پایت
نه که جان زتن براری

برو و مرا رها کن
من شام زنده داری

که ز زندگی مرابس
که به عشق پایداری

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

شاعری باد میزان خورده ام

وتو بانوی شعر های منی

چونان اناری ترک خورده

یاقوتی به گرمگاه سینه دارم

برای پا انداز تو

برایت شعرهایی می نویسم

از ابرهایی که در چشم منند

می بارند سرخ

برصحیفه سپید سحرگاهان

ما عهد بسته ایم
از عشق اتشی بر افروزیم

در کرانه افق
که روشن کند جهان را

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

دانم ز توست صبح دل افروز می شود
بخت تو بر قضاست که پیروز میشود

……………………………………..

نو روز زتو نام و طراوت دارد
رنگ رخ گل از تو حکایت دارد

بنشین که شبنم به نشیند به رخم
از رجمت تو ابر شکایت دارد

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

نوروز زتو نام و طراوت دارد

رنگ رخ گل از تو حکایت دارد

بنشین که شبنم بنشیند به رخم

از رحمت تو ابر شکایت دارد

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

عاشق که باشی صادق می شوی پای عشقت
از دانه ای روئیده ام که میوه اش صداقت است
اینگونه پای عشق بالنده شدم
ققنوسی هستم
که خاکسترم را باد
به چهره جهان خواهد پاشید
به ماندگاری عشق

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

عطر گیسوی تورا که باد اورد

شکوفه های نارنج شکفتند

برمن گذر

تا این تاک افتاده برخاکت

کمی مستی کند

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

بالهایم را که بشکنی باز راهی برای پرواز میابم

پرنده ی روحم برای عروج افریده شده

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

گول ادمهائی که میخواهند ترا بزور به بهشت به برند مخور
زیرا خودشان در سنگلاخ را ه از پای در می ایند

……………………………………..

سلام پگاه جمعه تان دل افروز

فرمانروائی سلیمانی گستره ملکت محبتتان

کروبیان ملکوت و ملازمان و سرادق جبروت

مشتاق تان

طوق عشق لا یزالی رنگین کمان دلتان

با بالهای مهر در هوای کرامت تا ابد پروازتان

مرغان باغ الست در عالم قدس عروس حجله انس تان

صفه مسند عارفان بحر معرفت تان

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

در اینه روی تو ببینم به دوام

عطر تو پراکنده بود در اوهام

رنگ رخ تو به جام ما اتش شد

امید که خندان شوی هر صبح مدام

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

دانم که صبح از تو دل افروز میشود

بخت تو بر قضاست که پیروز میشود

با گفتن این اشعار قلب همسرتان را تسخیر کنید

سلام به روشنی شبنمی که محافه بر برگ گل است

سلام به مجمر عشقی که مجلای دل است

سلام بر گردون کمانانی که حمرت فلق از رخ اوست

سلام بر تو که کاچ دلت وسعت دریاست

سلام بر تو که از ریزش کرامت مهرت سحاب بهار شرم اگین است

شعر و دلنوشته های دیگر استاد ناصر پورهاشمی را در لینک دلنوشته دنبال کنید.