دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

مدام هی بادلم کلنجارمیروم

مدام هی بادلم کلنجارمیروم
هی جانش میدهم و آب میشوم
تاکه سد راه دلم باشم
زبون بسته دارد لال میشود
هی سرکوبش کنم ک مبادا حرفی زند
هی گوشه گیر شود و هی من داد بزنم
کودک دلم جلوی چشمانم آب میشود
شبها چشم میدوزد به جاده ی بی انتها
با زمزمه ی لبهایش دلش خواب میرود
میدانی کودکم دیگر بی مهابا نیست
به گمانم دارد مرد میشود
شیرمرد روزهای سردم
انقدر سرد میشوم تاتو دلت گرم شود
چشم ب دست روزگار نسپاری هااا
ک پایش با دیگری گرم میشود
پسرم حرفای روزگار را به گوش نسپار
که حواست پرتو دلت خر میشود
این مهربانان ک میبنی با دیگری مهربانترمیشوند
تو دست پروده ی من هستی
میدانم دستت را تا خر خره اش عسل کنی
باز دهانش تلخ میشود
پسرکم من برای تو باشم و تو برای من
بزار کل دنیا باما قهرشوند
منو تو میدانیم پشت لبخندمان چه دردی ریشه کرده
یا پشت سکوتمان چه فریادی خونه  کرده
گهوارت هنوز بسته ب دستم
من میدانم شیرم را چطور بستم
بیا دل به دریا زنیم و هردویمان هار شویم
بیا دل بِکَنیم دل خوش دیدارشویم
ای جانم ب فدایت نبینم باران چشمت را
بیا باز ما به دیدار رویم
دل رحم من میدانی گلایه بلد نیستی
باشه ب احترامت باز لال میشویم
اما بیا نبخشیم و بی تاب شویم
بیا بی مهر شویم ک بی روحمان کردن
بیا قبل از سپیده دم قبل از زوزه گرگ
از دنیایشان برویم
بیا مادرم باهم از دنیا دل بکنیم
تاب تاب عباسی خدا منو بندازی
اگه منو نندازی
باز به دنیات میبازی.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا