دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

امشب میخام از عشق بنویسم

امشب میخام از عشق بنویسم از کلمه ای ک دغدغه ای همه ی جهانیان است از کلمه ای ک هم میتواند ب عرشت برساند هم ب فرش عشق چیه هرفردی توزندگیش یه تعریفی ازش داره من یه دوستی داشتم میگف عشق مث شرابه هرچی ازش بگذره ناب تر میشه ولی من میگم شرابش ناب نابش به قول ساقی جماعت هفت ساله اش زیرزمینی اش ینی علایش یک ساعت ک بگذرد از سرت میپرد پس اعتبارعشق کم میشوددرقیاث با شراب صبرکن من بگویم ازعشق راسی توام میتوانی نقدم کنی من میگم عشق مثل چسب زخم میمونه تاوقتی توجلدخودشه بازنشده یه مرحم بنظر میاد همه میدونن میشه

امشب میخام از عشق بنویسم

روش حساب باز کرد ولی زمانش ک برسه طعم نیازو ک بچشن همون چسبه درجش بالامیره البته همونطوری ک عشق واسه همه یکسان نیس چسبم نیس بزا روشنش کنم مطلبو شمافک کن یه نفر دستش یهو حالا بناب هر دلیلی خونریزی کرده خب اون چسبه نمیتونه بندش بیاره هی توچسب میزنی هی خونه پسش میزنه اینجااون مرحله ایه ک عشق تنهاب کارت نمیاد باید بلدش باشی باید بفهمی یه باند(درک بالا)لازمه ک خون بندبیاد بعد ک سروسامونش دادی چسبه ب کارت میاد ک روبراهش کنه(عشق)دقت کردین بعداز باز کردن باند میگن چسب بزن حله اینجاس ک طرفتو روبراهش کردی میگن دیگ عاشقی کنید حله.
حالا یه جایی هس ک دستت زخمی شده حالا یا یه انگشتت یا چن تا ولی چسب میخاد مرحمی لازمه ینی تو طرفت ضربه دیده فقط میخاد ترمیمش کنی باعشقت ولی درهر صورت ذات خوبی نداریم ما آدم ب محض اینکه فک کنیم حالمون خوبه چسبو برش میداریم میندازیم دور اون چسبه مگ دیگ ب دل کسی میچسبه معلومه ک نه واسه همینه ک من میگم بزار سرزخمت باز بمونه نه چسب بزن ک منتی سرت بمونه نه اهل شراب باش ک از سرت بپرد دل هزاران رگ داره ک هر وقت بشکنه یکی از رگاش قط میشه ببین کیا راهای امید ب زندگیتو قط کردن مهربون باشیم ولی اول باخودمون زنجیره ی بی رحمی آدما داره اسمای قشنگی رو خودش میزاره عشق دوستی رفاقت خانواده بین تموم آدما فقط یه خودتی ک بایددستتو بزاری روزانوتو بگی

یاعلی

هرکی ب من گف یاعلی فقط اعتبارقسمو پایین آوردما آدما قدرکلماتونمیدونیم تو شادیا قولایی میدیم ک غول چراغ جادو مات میمونه تو اعصبانیت حرفایی میزنیم ک خدا ب وجد میاد ازاون روحمون کاش یادبگیریم اگ تلخیم همانقدری تلخ باشیم ک دل را بزنیم واگر شیرینیم همانقد باشیم ک باز هم دل را بزنیم همه بدون هم زنده میمانیم بیایم خاطرمان را پرازخلو خش نکنیم در یادکسی مث دریا باشیم بخشنده ولی لعنت ب جزیره ای ک قول ساختنش را میدهید بگذریم از این ره ک خراباتش ویران میکنددل را ارگ بم نشسته ب تماشای قصه ی دلم ک ب لرزه افتاده اصن هیس مغز بی سرو پا افساردل را میگیرم عقلم ول میپرد عقل را میگیرم دل رهایم کنید بیزارم از شما دوجفت ساده لوح.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا