دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

نازم آن زاده ی فصل سرد را

نازم آن زاده ی فصل سرد را
آن نازنین نگار رخ زرد را
آن گوهر کم یاباب پر زر را
آن دل داده ی بی قلب را
آنکه هوش ز سرم میبرد
آنکه رنگ ز رخ زردم میبرد
آنکه نگفته میخواند حرف دل را
آنکه نشنیده میدهد جواب دل را
آن بی مرامی ک با مرامم میکند
آن که دل نداده جفا میکند
آن پرستوی فصل سرد را
آن مهاجر بی برو برگشت را
آنکه زنده کردعشق و ز گورش برد
آنکه اشکم را دیدو …
باران بزن ک نمایان نشود شوق چشمانم
باران توبزن مگر من گریانم
توبزن برچاله گونه ام
من همان باران دیده من همان ویرانه ام
اشک چشمانم ک از شوک تصویر چشمانش نیست
باران من دگر تصویر خود درچشمانش پیدا نمیکنم
سهراب بیا،بیاو بگو چشم هارا باید شست
اما من باهرنگاهی ،ک نگاه میکنم تصویرها عوض شده ان
ب گمانم در عصر من چشم ها را نمیشویند
میدانی سهراب دل ها را میبرند
جوری دیگر عشق میورزند
هوای بارانی خراب میشود
وانسان های عصرم تنها میمانند.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

2 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا