دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

هوای غصه بر سر دارم

هوای غصه بر سر دارم و تا بنا گوش میخندم
روزهای آخراست و از پایان بی او میترسم
انگاری رفته باشی لب چشمه و بی آب برگردی
از ادامه دادن زندگی بی او میترسم
نه اینکه دوای دردهایم باشد
یاپناه دست هایم باشد
نه من از جانِ مانده در بدن بی او میترسم
ساز نفس هایم کوک است
من از کشیدن هوای سرنگ به داخل رگ هایم میترسم
رنگین کمان را دوست دارم
ولی اینروزها از چند رنگ شدن او میترسم
حواسش پرت شدو نقاب ز دستش افتاد
من از آن چهره نامهربانش میترسم
اوراکه همچون هدایت صادق خطابش میکردن
دیشب ز هزاران گناهه کرده جانم را قسم میداد
ورق روزگار برعکس گشته بودو او بی خبر از حضورم…
هزاران حقه چیده و مرا …
درآن هنگام زیرلب خواندم غزل را
اشک ز چشمم قوطه ور شد
دیدم اشکم سر مشک است هی دل بیقرار تر
راه خرابات را گرفته تا دل نشود رسواتر
به یادش شب را به سپیده رساندم
ولی زصبحش که رسید
دیگر ز خیالم چهره اش نیافتم
ز دل بیرون رفته همان ک ز دیده دل شکست
ز عمرم ندیده بودم یک فرشته که حالا جفت بالش شکست
هرکی رود سی خود
تو ز نقابت هی عشوه کن
من ز پیله پروانه سازم تا نغمه خواند در گوش خود.

هوای غصه بر سر دارم

سری دوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

 

دراین شب و روزها هرکسی را میشناسم دلش قرص چیزی است ولی من دلم قرصِ ،قرص خواب است تنهارفیق بی خوابی هایم
این روزها هرکس برای دلش قرص ماهی ،قرص قمری،قرص نانی چیزی دارد ولی من گیر قرص خوابم
از این عالم فقط یک قرص نجاتم میدهد همان مَثَل قدیمی ها دنیارو آب ببرد با این قرص مرا خواب میبرد بی خیال مطلق این حال که میگویم حال زاری است
حالِ روانپزشکی که قرص اعصاب بخورد یا مثلاقاضی که حکم قتل پسرش را بدهدنه بدتراز اینها مادری که فرزندش چون آن یکی پسرش را کشته قصاصش کنند
حال بدی است به قول موی سفیدان و پای لرزان مجلس خدانصیب گرگ بیابان نکند این حال زار را
این روزها نه از مرگ هراسی دارم و نه شوقی برای ماندن دارم ولی از حالم گریزانم دنیایم نابودشده خوب و بدها زشت و زیباهرآنچه بودوشدآوارشده روی سرم انصاف نیست یکی خوابنماشودو یکی بی خواب ،یکی درتخت خواب وآن یکی کارتن خواب یکی خوابش را بیندو آن یکی شود تعبیریکی نیامده برسد یکی بعداز کلی دویدن بشنود ک شده دیر.

هوای غصه بر سر دارم

سری سوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

شده ام کلافی سردر گم
شده ام کلاغی دلبسته و بی تبسم
شده ام آنکه شکسته پرو بالش
شده ام فرشی که لگد مال است
شده ام چوپان و گوسفندانم شده اند گرگ
شده ام آنکه بین حقه هایت هی میشوم گم
شده ام چله و هی مینشینم چله ها بپایت
شده ام سم و بکم و کلا درحضورت بی نوایم
شده ام پائیزو رخم گشته زرد
شده ام غریب و توام هی پشت نقاب ناشناس ازپشت بزن
شده ام دیوانه و مجنونم را میدانم کجاست
شده ام عین سکوت و هیجانم میدانم کجاست
شده ام آنکه رسیده جانش به لبش ولی میدانم دلیل جان کندنم کجاست
شده ام دلیل حال بدخدا ولی میدانم بنده ی خوشحالش کجاست
رسیده بودی به چشم و امشب افتادی ازش
تو تمام وجودم بودی امشب شدم بی اصل ونصب
رفتی و راه برگشتت را بسته اند اشک هایم
رفتی ولی من یادت را نگه میدارم
توباشی و نباشی مقدسی
رفتی ولی کاش خراب کنی پل پشت سرت را
رفتی ولی کاش بشکنی قلب بی رمقم را
رفتی و هر رفتنی بازآید به کنعان قدیمش
رفتی ولی من درکوچه های قلب برای گرفتنت درکمینم
رفتی و بهارم باز گشته خزان
رفتی ولی باز من دیوانه تورا چشم در راهم.

هوای غصه بر سر دارم

سری چهارم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

ماه نمایان شدو ربنا خواندنو خواندش ماه خدا
هرماه بینی رمضان است یا فقط بایدبینی ماه خدا؟
بین ماه منو خداهم فاصله پیداست
ماه من در زمین و ماه خدا درآسمان
خدا نم نمک نشان میدهد ماهش را
ولی من خود ندیده ام دیری است ماهم را
خدا ماهش عسل است و ماه من تلخ و سرد
خدا چه دلی داشت ماهش را به همه هدیه داد
من ماهم رفته و ماه هاست چشم به راهم
من ماهم رفته شب ها فقط ستاره هارا میشمارم
من ماهم را از خدا خواستم و اکنون ماهِ خدا رسیده
من ماهم به سال رسیده و اخیرا خوابش را دیدم
خدا ماهت آمدو ماه من را ندادی؟
خدا تمام روز سحرو افطارت بیدارم ماه من را ندادی؟
خدا من مهمان توهستم شاه نشین قلبم را ندادی؟
خدا این ماهت تمام بشود باز متتظر میمانم
تو که چندسال است جوابم را ندادی!

هوای غصه بر سر دارم

سری پنجم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

خدایا از همه بریده ام و چشم دوختم به امیدتو
خدایا همه رهایم کرده اند من پناه آورده ام به آغوش تو
خدایا گرفتارم و امیدم به وصل توست
خدایا شکسته پروبالم ،امیدم به دست توست
خدایا خشکیده آن چشمه اشکی که دادی ولی چشم دوختم به دریای وجودتو
خدایا حرکت کرده ام و حال نوبت برکت توست
خدایا گدای درخانه ات شدم وحالا نوبت فضل توست
خدایا زگهواره ام مرده ام حالا نوبت جان دادن توست
خدایا چرخ روزگارم گیرکرده درسختی حالانوبت چرخ فلک توست
خدایا گم شده ام بین غریب و آشنا
خدایا موم شده ام در دست آدم ها
خدایاتوکه میشناسی سنگ سختت را
خدایا تو که دیده ای بخت بدم را
خدایا تو هم صبح کردی آن شب تار را
خدایا  آن شب تو گرفتی کاسه ی خون را
خدایا دیدی چشمانم گشته بود سرخ
خدایاخودت قول دادی بهایش را میدهندباز
خدایا توبزن زیر قولت
من گریه میکنم ها
منو تو ببخشیم و آنان کنن دلبری
خدایا قول میدهی من را درآغوش خودت از دنیا ببری.

هوای غصه بر سر دارم

سری ششم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

غروب شودو بوی آش
تو باشی و یک بغل گل یاس
مهمان خداباشیم و کنیم طلب یار
هی من دعا کنم و تو گویی هرچه او خواهد مستجاب
سفره پهن باشدودلگرم شویم به بوی نانش
من کمی اخم کنم تو باطعنه گویی اخمت را بازکن من هوایت را دارم
سبزی و نعناع وبوی عطرافطار
گر تو نباشی برایم میشود زهرمار
شده ام قصه گوی عالم
نگاه کن به چشم هایم تو نباشیم من کنارم جایت را خالی میگذارم
تو نیستی و باخیالت میشوم هی خرسند
تونیستی ومن باخیالت هی میسازم
دیشب قهرکردی و رفتی تو که خیالی!
ولی این بار از قلب وجانم رفتی
رفتی و سفره ام شده خالی ازمهر
رفتی هی اخم هایم میخورد بهم گره
هی دیوانه وار میگردم خانه ام را
هی خودم داد میزنم باز کن اخم بی صاحبت را
هی لج میکنم باخودم تا تو دعوایم کنی
ببین من بیمار توام میشود درمانم کنی.
درمانم کنی و نان افطارم نگاهت شود
درمانم کنی و عطر افطارم هوایت شود
درمانم کنی و دوچشمت شود حوضه نقاشی
درمانم کنی من بشوم همان که تو میخواستی.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

3 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا