دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

کاسه ی داغ تر از آش شده ام برای دلم

کاسه ی داغ تر از آش شده ام برای دلم
هی صبح تا شب مغزم مجابش میکند
همین که گیسوان سیاه شب را میبینم میگویم چرا؟
گاهی گمان میکنم دلم مسجد سر راهی است
گمان کن بیایند بامقصد معلوم صرفا برای عرض تکلیف
امامزاده هم ک باشی دلت میگیرد
شده گیچ و مست خودتت باشی
ز خودت دیوانه شوی دائم الخمر خودت باشی
راه خانه ات جداشود از مردم آبادی
شده گدای در خانه ی خودت باشی
رفته باشی ز دل هاو ملکه ی دل خودت باشی
شده تک دلت رو شود ولی تو گیر خشت کسی باشی
رفته ای تاحالا ز بازی بیرون و بازنده ی کسی باشی
شده جرات و کنی و ز جراتت دنیایت را ببازی
یا که حقیقت را گویی و از طرز چشمانش در جا کل زندگی را ببازی
شده ز بازی های جهان هی بازنده آیی
شده تابت بِبُردو توان دوباره خواهی؟
کاسه ی صبرت پرشده و صبر دوباره خواهی؟
من ز بازی های جهان بازنده بودم
ز دل های شکسته یابنده بودم
ز گفته ها کردم تاکید بی جا
ز حقه ها پنداشتن منم یک بی احساس
ز رفتار زشتش چشم پوشیدم
ولی ز تمام باخت هایم از این باخت هیچ خیر ندیدم.

کاسه ی داغ تر از آش

سری دوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

دلم آنقدری گرفته است که زمین و آسمان را بهم بدوزم
دلم آنقدر گرفته که فریادکشم و عرش خدا بلرزد
دلم آنقدر گرفته است مچاله شده پیرو چروکیده
دلم آنقدر غضب گرفته که میخواهم همه ی رازها فاش شود
دلم آنقدر گرفته که میخواهم همه ی دروغ ها راست شود
دلم آنقدر گرفته که بی مهابا بنویسم برپرده ی بی مهری حرف دلم را
دلم آنقدر گرفته که داد بزنم بغض درد همه ی مشکلم را
دلم گرفته و بسته اس پرو بالم
دلم گرفته و فقط مینالم
دلم گرفته و کارم از آه وافسوس گذشته
دلم گرفته اینبار کودکم به سوگم نشسته
دلم گرفته و باران هی میزند بر بام خانه
دلم گرفته بارانم هی میدهد دست دلم بهانه
دلم گرفته و یاد روزهای شیرین کرده کامم را تلخ
دلم گرفته همه ی کودکی یادم رفت
دلم گرفته و ماهی افتاده برخاک منم
دلم گرفته آن که همیشه باخت منم
دلم گرفته آن برنده که ثانیه آخرباخت منم
دلم گرفته آن که با همه خوب و بدش ساخت منم
دلم گرفته آنکه ساخت و سوخت و سرپایش کردمنم
دلم گرفته من به زمین ماندم و او بادیگری ریشه دوانده
دلم گرفته آن یارهمیشه تنهامنم.

کاسه ی داغ تر از آش

سری سوم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

این روزها نقاش شده ام سخت انتظارت را میکشم
کمی ک دلم میگیرد پر رنگ تر آه میکشم
چون ندارد مدادم رنگی باران را بااشک چشمانم میکشم
تو خود عاشق کرده و رفتی
منم زمستان را وسط گیسوانم میکشم
ما که ز نسیم بهره ای نبردیم
بهاررا با مژگانم میکشم
تو نیستو من کشیده ام هزاران نقشه بر سر
تو رفته ای و من دوباره رسیده ام نقطه سر خط
به گمانت تو نباشی پر شود جای خالی ات
به گمانت تو نباشی من باز حالم عالی است
به گمانت هر سری سایه ی تو را دارد
به گمانت هر نگاهی راز چشمان تورا دارد
به گمانت نباشی باز پرشود شود نقطه چین اسمت
به گمانت نباشی من میمانم بی اسمت
من وجودم ریشه دوانده در وجودت
گر تو نباشی چند ثانیه قبلش من قلبم می ایستد.

کاسه ی داغ تر از آش

سری چهارم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

دلم هی میگیرد از خودم
هی احوالم تنگ میشود
هی نفسم بندمیاید
میدانی له شده ام بین همه ی دیوارها
در هم شکسته شدم صدای شکستنم گوش خراش است
آنقدری صدایش مخرب است ک چنگ میندازدقلبم را
سرم گیچ میرود دورجهانی ک برایم جهنم شده است
دیگرمستجاب نمیشوددعاهایم
میدانی گوش خداهم بدهکارحرفایم نیست
دیگرنمیدانم انسان چیست
وبرای چه زاده شده اند
نجوای دلم بیدادمیکند دوست دارم فریادبزنم تاگوش خداکرشود دلش ب رحم بیاید درآغوشم بگیرد
هی زمزمه کند درگوشم هی آرامم کند
ولی مگر دل من رام میشودمیدانی خداهم
رهایم کرده پشت ب دنیایم نشسته
هی دادوفریادمیکنم هی بی اعتنایی میکند
خدا بی کسیم را میبیند ولی رهایم کرده
من ن درانتظار کسی هستم
ن انتظاری از کسی دارم
درعالم را ب روی خودبستم
آنقدرتنهایی میکشم تاازچشم دراید
ولی صاحبدلان ناگهانی عوض شدنم را دیدین
طعنه بارانم نکنیدک هستی ام ب باد رفته و بی رمق قیدمیزنم نامهربان عالم میشوم در واپسین لحظه های جهانم.

کاسه ی داغ تر از آش

سری پنجم دلنوشته های خانوم مژگان کامرانی در فرهنگ تربت جام

دلم میخواهد چک بارانت کنم
پیش چشم خویش اشک بارانت کنم
دلم میخواهد بکشی تمام دردهایم را
پیش چشم خویش ببینم رنج هایت را
دلم میخواهد بشکند آن کشتی که ساختی
پیش چشم ببینم توهم به گل نشستی
دلم میخواهد اوج نگیرید پر پروازت
پیش چشم خود ببینم ریخته بال پروازت
دلم میخواهدو من دل به حرف گوش نمیدهم
دلم میخواهد و من خویش نمیخواهم
تو آن بودی ک خود کردمت آباد
توآن بودی ک خود زدی به ریشه ام
من آنم ک ب بارآورده ام خرابات
تو گفته بودی میسازی مرا و خوب ساختی
مگر بم را قبل از این ک بشکنی میشناختی
تو تلاشت را کرده ای و من اکنون متلاشی ام
تو خوب نقش بسته ای ترمه و کاشی
منم که در یاد میمانم هر خشتم متلاشی.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا