دلنوشته و شعرمژگان کامرانی

گفتم ز آشوبت هی میشوم بی قرارتر

گفتم ز آشوبت هی میشوم بی قرارتر
گفتا مگر ز حال تو میجوشم؟
گفتم ز زهر زبانت بی نوایم
گفتا مگر من ز حالت خبردارم؟
گفتم درنبودت هی میشوم آب
گفتا مگر وجودت در من اثردارد؟
گفتم ز چشمم افتاده ای چندیس
گفتامگر من از بلندی حضر دارم؟
گفتم ز حالم بی خبرماندی چرا
گفتا تو کی هستی ک ز حالت خبرگیرم
گفتم شکستی آن سنگ صبورت را
گفتا مگر شکستن  ز سنگ اثر دارد؟
گفتم ز گفتارت خجل شد حال زارم
گفتا مگر من ز حال زار خبر دارم؟
گفتم کاش بنشید قطره ی عرق ز پیشانیت
گفتا مگر من از عرق شرم خبر دارم؟
گفتم ز کاشانه ام بیرون رو
گفتا گدای خانه ی دیگران شوم به خانه ات شرف دارد
گفتم تمام هستی ام را گرفته و طلبکار رفتی
گفتا من در حیله زدن به ساده لوحان هنر دارم
تحملم تاق شدو
گفتمش موش صفت از حال شیر خبر دارد؟
روباه مکار از حال گرگ خبر دارد؟
آنکه هی برطبل بی عاری زده
از غیرتو رگ مردی خبر دارد؟
ز بی خیالان عالم تو بی خیال تری
ز مغز کوچکت آیا پرنده توان پریدن دارد؟
خجل شد از حرفایم و گفت
من بذل و بخشش را دیده بودم
رگ غیرتم را بریده بودم
ولی ز میان درس هایم فهمیدم
به بی مهری تو هیجا ندیدم
ز یکباره خراب کردی قصری ک ساختی؟
آن همه مهر ک دادی در یک کلام باختی؟
اگر من بی وفایم تو ک بی وفاترم کردی
اگر من بی مهری کردم
تو ب یکباره طَردو خرابم کردی
به آخر قصه رسیدیم ومن همان روباه بمانم بهتراست
تو ز مردانگیت بر نخورد مبادا کسی دل از کلاغت ببرد.

نویسنده: مژگان کامرانیمژگان کامرانی

 

آثار خانوم کامرانی را در این لینک دنبال کنید.

ما را دنبال کنید

تبلیغات

لینک تلگرام

لینک اینستا

مشاهده بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا